الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

371

روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )

اين كار گرفته است از گفتگوى بيشتر خوددارى كردند . مأمون آن دو را به حضور حضرت رضا ( ع ) فرستاد و اين پيشنهاد را به ايشان عرضه داشتند و از پذيرفتن آن امتناع فرمود . آن دو همچنان اصرار كردند . ناچار پذيرفت و آن دو پيش مأمون آمدند و خبر دادند كه پذيرفت و مأمون از اين موضوع شاد شد . « 1 » ( 1 ) مأمون روز پنجشنبه‌يى براى خواص و بزرگان جلسه‌يى تشكيل داد و فضل بن سهل بيرون آمد و به ايشان اطلاع داد كه تصميم مأمون در بارهء على بن موسى الرضا اين است كه او را به ولايتعهدى خويش برگزيده و ملقب به رضا ساخته است و فرمان مىدهد كه همگان در پنجشنبهء آينده با جامهء سبز براى بيعت حاضر شوند و در همان روز جيره و حقوق ساليانهء خود را دريافت دارند . چون پنجشنبهء بعد فرا رسيد ، طبقات مختلف فرماندهان نظامى و پرده‌داران و قاضيان و ديگر كارگزاران جامهء سبز پوشيدند و سوار شدند و به بارگاه مأمون آمدند . مأمون نشست و براى رضا ( ع ) دو تشك بزرگ نهاده شد ، پيوسته به فرش و تشك مأمون ، و ايشان را بر آن نشاند . امام رضا ( ع ) عمامه بر سر داشت و شمشيرى همراهش بود . مأمون نخست به پسرش عباس دستور داد كه با ايشان بيعت كند . امام رضا ( ع ) دست خود را بلند كرد و چنان گرفت كه پشت آن مقابل چهرهء خودش و كف آن مقابل چهرهء مردم بود . مأمون گفت : دست خود را براى بيعت دراز كن . فرمود : رسول خدا ( ص ) اين چنين بيعت مىفرمود و عباس پسر مأمون چنان بيعت كرد كه دست آن حضرت بر روى دست او قرار گرفت و مردم هم همان گونه بيعت كردند و منبرها نهاده شد و سخنوران و شاعران در بارهء فضيلت حضرت رضا و اين كار مأمون داد سخن دادند . آنگاه ابو عباد ( حاجب بزرگ مأمون ) نام عباس پسر مأمون را برد . او از جاى برخاست و به پدرش نزديك شد و دست او را بوسيد و مأمون دستور داد بنشيند . سپس نام محمد بن جعفر صادق ( ع ) را بردند و فضل بن سهل به او گفت برخيز كه برخاست و پيش مأمون رفت و ايستاد ولى دست او را نبوسيد و به او گفته شد جايزهء خويش را بگير و مأمون او را با كنيه خطاب كرد كه اى ابو جعفر ! برگرد و بنشين و او برگشت و بر جاى خود نشست و ابو عباد همين گونه يكى از عباسيان و يكى از

--> ( 1 ) . براى اطلاع لطفا به صفحات 170 تا 172 تاريخ بيهقى ، چاپ مرحوم فياض ، چاپ دوم ، 1356 خورشيدى ، مشهد ، مراجعه كنيد و در آن آمده است : « رضا را سخت كراهيت آمد كه دانست كه آن كار پيش نرود » . م .